نقش تو را ميزنند
بر اين باد بهاري
چكاوكان
*
وقتي رفت
هزار مثنوي گفت
فقط با "آه" آخرش
پ.ن:
* عجب سينماي ساختارشكني دارد اين فرانسه؛ مخصوصا در فيلم "مادر من".
** نماز خواندن كه نبايد باعث ناراحتي مردم شود؛ اصلا منظورم نماز جمعه نيستها!
*** بزرگان روايت ميكنند كه وقتي ظلم و ستم در قومي زياد شود، نعمت از آن ميورد؛ بدون شرح.
**** اوايل فكر ميكردم، از سرما متنفرم؛ اما حالا فهميدم از گرما هم.
***** و بايد دانست كه كبريتها مقصر نيستند، خودمان سوختيم. (اقتباسي از دوستي جديد)
با سرعت عجیبی داشت ماشین را به جلو هل می داد. آنقدر سریع می تازید که نمی توانست به آنچه از کنارش عبور می کرد، تمرکز کند. هوا هم کاملا تاریک بود. خوشی خاصی داشت که ناگهان به هوا پرید. انگار از روی سرعت گیری رد شده باشد. به سختی ماشین را کنترل کرد. از آینه بغل ماشین که مدت ها می شد به آن بی توجه بود، نگاهی به مانع لحظات پیش انداخت. نمی توانست با توجه به تکان هایی که به خاطر سرعت زیاد و برخورد قبل داشت، دقیقا آن شی را ببیند. لاشه حیوانی بود یا جنازه آدمی؟ چندان هم برایش مهم نبود. باید می رفت؛ با سرعت زیاد هم باید می رفت. به راهش ادامه داد. با سرعت عجیبی داشت ماشین را به جلو هل می داد. آنقدر سریع می تازید که نمی توانست به آنچه از کنارش عبور می کرد، تمرکز کند ...
پ.ن:
* انسان با خود چه می کند؟ به کجا می رود؟ چه می کند؟ خطوط بالا را با نگاهی استعاری تر بخوانید. با محوریت این پرسش ها.
** مجادلات فکری آقایان سبحانی و سروش هم جالب بود؛ اما مگر نمی شد همین سخنان را بدون داد و بی داد گفت؟ راستی، چرا همیشه همدیگر را در برخوردهای فکری، محکوم می کنیم؟
*** خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن/ گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن/ ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست/ عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
**** و اما، بدرود نادر ابراهیمی ...
1- "من او"ي رضا اميرخاني را اتفاقي خواندم؛ نميدانم چرا. اگرچه خوب است؛ اما برخي بخشهايش نچسبيد ديگر.
2- علي موذني را با "شعر به انتظار تو" شناختم و چه قدر دوست ميدارمش.
3- احمد دهقان در "سفر به گراي 270 درجه" چنان تصويرسازي ميكند كه تصور ميكنيد در حال ديدن يك فيلم هستيد.
4- اگرچه اول فيلمش را ديدم؛ اما به خواندنش ميآرزيد. "شبهاي روشن و نازك دل" فئودور داستايوسكي را ميگويم.
5- چه قدر ميتوان احساس نزديكي كرد با كارهاي خالد حسيني، "بادبادكباز" و "هزار خورشيد تابان".
6- جومپا لاهيري را در تمام كارهايش ميتوان تحسين كرد؛ مانند "همنام".
7- دنياي رمانتيك مصطفي مستور هم قابل تحسين است؛ "من داناي كل هستم".
8- اگرچه حسن بنیعامري را به سختي ميتوان فهميد؛ اما تجربهاي است بس خوب؛ "لالايي ليلي".
9- امان از دست آنتون چخوف بزرگ در "زندگي من".
10- و درود بر ژوزه ساراماگو كبير و دوستداشتني كه در "بالتازار و بليموندا" و "هجوم دوباره مرگ" و ...
پ.ن:
* نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت/ پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت/ درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد/ آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
** چه قدر اين ايتاليايي زيبا ميسرايد در فيلمهايش؛ جوزپه تورناتوره. "زن غريبه" را بايد ديد؛ مانند ساير ساختههايش.
*** حوصله نمايشگاه كتاب را ندارم؛ اما ميروم!
**** وقتي سيد وحيد بزرگوار فرمود كه بنويس، نوشتم. ببخشد كه وعده را كمي دير اجرايي كردم.
اکنون در حال طی قله های مختلف اندیشه هستیم، که چه؟ کجا را می خواهیم بگیریم؟ به فرض توانستیم در گروه آن معدودی باشیم که در پایان یکی از گره های زندگی این بشر فانی را حل کردیم، بعد؟ آنقدر این گره ها بی نهایت هست که تاریخ اندیشه خود دست های تسلیم را بالا آورده است. نمی بینید؟
و چه بر سر حیات بی ترسیم آن دوران آمد؟ عشق های زلالی که حیات آن دوران بی تاریخ را تاریخ ساز می کرد. مردان دل در گرو عشق زنان داده ای که در پرتو هیچ قانونی عاشق شده و حفظ عشق می کردند و چه بس زیبا بود آن دوران!
فناوری را می بینید که با چه سرعتی به پیش می رود! آنقدر سرعت این مخلوق انسانی فزونی یافته که می پنداری تویی که باید برای رسیدن به آن تلاش مضاعف کنی! حال آن دوران را به یاد آور که نه تکنیکی بود و نه تاکتیکی و فقط تو و حیات زیبایی که همگی بویی از عالم معنا داشت و بالا؛ اما اکنون چه شده است؟ تویی و دلی که هر روز به رهگذری می سپاری و ایامی که با کسی سپری می کنی و سپس، روز از نو و روزی از نو. رهگذران زیادند و فرصت هم آنقدر زیاد است که لذت های بی پایان تو را قراری داشته باشد؛ هر چند کوتاه.
واقعا چه شد که به اینجا رسیدیم؟ مدام به این فکر می کنم؛ اما بعد، بی نتیجه و با گره هایی افزون شده و خسته، به گوشه ای می روم و سکوت.
پ.ن:
* نمی دانم چرا فکر کردم باید اینها را بنویسم؛ حالت انتحاری بود!
** نمی دانم چرا تا کنون (از وقتی که یادم می آید)، مسافرت نرفته ام. شاید به خاطر اینکه آدم تنهایی جایی نمی رود؛ اما الان می خواهم بروم، کجایش را نمی دانم. البته می دانم که آخر سر باز هم جایی نمی روم.
*** به راستی، دین افیون توده ها است یا توده ها افیون دین هستند؟
... ميشد گفت كه به غير از ماه، كسي نميتوانست آن دو را در اين كوچه تاريك ببيند؛ اما خوشبختانه ماه هم چند دقيقهاي ميشد كه پشت ابرها پنهان شده بود. كسي در كوچه نبود و به نظر ميرسيد كسي هم چنين خيالي نداشته باشد. خيلي آرام و بي حركت در فضاي كوچك بين دو ماشين ايستاده و به هم زل زده بودند. ديگر وقت خداحافظي رسيده بود و اين را ميشد از گرماي دستهايشان كه در هم بود، فهميد. اگرچه باران نباريده بود؛ اما آن دو تا همه جا را خيس ميديدند. انگار اراده براي خداحافظي نداشتند.
ديگر ميشد گفت كه هوايي بين آنها وجود نداشت و به شكلي در آغوش هم بودند. گرماي نفسهايشان به هم ميخورد. راستي، اين دماي بالا از كجا ميآيد؟ از قلب آنها يا ...؟ اين يكي را من هم نميدانم. سكوت بين آن دو را فقط صداي نفسهايشان از بين ميبرد. گويا فاصلههايشان مدام در حال كمتر شدن است ...
از خواب پريد. نفس نفس ميزد. بايد از خدا ممنون بود كه روياها را در ذهنمان (يا هر جاي ديگر!) قرار داد؛ در غير اينصورت، زندگي خيلي سخت ميشد. شايد هم غير قابل تحمل!
پ.ن:
* نميدانم چرا اينقدر از داستانهاي آنتون چخوف لذت ميبرم.
** آدم گهگاه دلش ميگيرد. دست خودش كه نيست.
*** اين صداوسيما هم حسابي خندهدار است. هر فيلم خارجي كه پخش ميكند، اساسش با آنچه هست، فرق دارد!
**** "راستي، خداي مهربان! آيا يك دقيقه خوشبختب كامل براي يك عمر كافي نيست؟" آخرين جمله فئودور داستايوسكي در داستان شبهاي روشن
***** امان از دست تكنولوژي! وقتي موبايلم سوخت، ديگر هيچ ارتباطي با عالم نداشم؛ حتي شماره خانه را هم نميدانستم.
ديگر دير شده بود؛ مثل هميشه. نگاهي به ساعت انداخت. عقربهها نشان ميداد كه از 9 شب هم گذشته است.
كيف و وسايلش را جمع كرد و بلند شد. ديگر بايد مي رفت؛ البته به عادت هميشگي، دسته گل را گذاشت تا بماند. لباسهاي قرمز رنگش را مرتب كرد. هوا ابري بود؛ اما برفي نميباريد. چترش را باز نكرد و فقط، از دستي به دست ديگر كرد و رفت.
هنوز هم لباسهاي قرمز را كنار نگذاشته است؛ از 40 سال پيش تا به امروز. آهسته ميرفت كه ناگهان قدم هایش ایستاد. نگاهي به نيمكت انداخت. مردد بود كه پس از اين همه سال، باز هو بايد بماند؟
مكثي كرد و به اميد هفته ديگر و انتظاري ديگر، راه افتاد. هنوز چشمهايش رنگ اميد داشت؛ باوجود ۴۰ سال انتظار بی فرجام.
پ.ن:
* اين نوشتهها، محصول يك واقعيت است؛ پيرزني كه سالها منتظر است. مدتها است خبري از او ندارم. شايد همچنان منتظر باشد.
** كتابهاي خالد حسيني را خيلي دوست دارم؛ احساس ميكني روايت روزهاي تک تک افراد روی زمین است.
*** "هر چند/ نغمه جيرجيركها/ خالي از واژه است/ اما باز/ اندوه ميپراکند": ايزومي شي كي بو
**** كي ميداند كه پشهها روزها كجا ميروند؟
آب اگرچه بيصداترين ترانه بود
تشنگي بهانه بود
من به خوابهاي كوچك تو اعتماد داشتم
چشمهاي عاشق تو را به ياد داشتم
ميوزيد عطر سيب
سمت خوابهاي ساده و نجيب
زير چتر روشن ستاره
پ.ن:
* برف و باد/ تنهایی ِ کوچه را/ پرکرده اند
** حسين مدرسي طباطبايي، انديشمندي ديگر كه در آن سوي مرزها است؛ حيف!
*** هوا خيلي سرده؛ خوشم نميآيد. گرما را بيشتر دوست دارم؛ مثلا افريقا.
**** چقدر ميشود كه فهم امتي از يكي از پيشوايانشان كج باشد؟ پرسش سالهاي اخيرم در روزهاي عاشورا و وقايع آن است؛ اگرچه جوابهايي هم دارد.
من خواب دیدهام که کسی میآید
من خواب یک ستاره قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشم هی جفت میشود
و کور می شوم
اگر دروغ بگویم
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت همه روشن تر
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس را
با چشمهای بسته بخواند
من پلههای پشت بام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را هم شستهام
کسی میآید
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
سهم ما را هم میدهد
من خواب دیدهام ...
پ.ن:
* خيلي سرم را شلوغ كردهام؛ خيلي. واقعا چرا؟
** ميخواهم اينجا را آب و جارو كنم؛ البته اميدوارم!
*** فيم "قبل از غروب" را ببينيد؛ بد نيست.
**** من از هيچ بودنها/ از عشق نداشتنها/ از بيكسي و خلوت انسانها/ از مرگ آشناييها/ ميآيم
***** اين روزها مدام ياد فيلمهاي فاشيستي ميافتم. هواي سرد، مه زده، سكوت و ...!
عقربه ها چه بي امان
خط ميكشن روي زمان
ميگذره عمره من و تو
ميريم و ميمونه اين جهان
فرار اين دقيقه ها
مفهوم اين بيهودگي
گذاشتي بر جادهي مرگ نام قشنگ زندگي
محكوم يك تولديم
انگار به بيراهه زديم
يه عمره بي تفاوتيم
يه لحظه خوب و بديم
هميشه تلخ حقايقه
اين بازيه دقايقه
براي كشتن زمان ثانيه در مسابقه
تقويم پاره پاره
اين رسم روزگاره
عمري اسيره خزونيم
چند لحظهاي بهاره
زندگي يك خياله
در ذهن من سواله
تو پنجه هاي تقدير افسوس شديم مچاله؟
اگر در اشتباهيم
همه غرق گناهيم
مسافريم و در سفري كوتاهيم
همه در يك زندانيم
زندانيه زمانيم
حلقه اي از يه زنجير
سلسله ي انسانيم
پ.ن:
* در جهانی اینچنین/ گیج و بی سامانم/ من ازاین دار فساد/ بس به تنگ آمدهام/ هر چه کردم فریاد که مرا گوش دهید/ بی اثر بود و عبث/ وای از تنهایی/ من از این تنهایی/ بس به تنگ آمدهام
** "مثل ساقهی گیاهی ترد/ گرهام بزنید به چوبی، چیزی/ ترسیدهام/ مدام باد میآید": سارا محمدي
*** "همواره پروانه فراموش ميكند كه روزي كرم بوده است": اصطلاحي شرقي
**** گاهي به نقطهاي ميرسيد كه بايد برويد. گاه، رفتن و نبودن، بهترين راه است. بايد رفت؛ بايد.